میثم

میثم
آخرین مطالب

دراز کشیدم روی تخت. ساعت دو و بیست دقیقه شبه و برق ها خاموش اند. نور مهتاب افتاده روی دیوار کنار تختم. هدفون رو گذاشتم روی گوشم و به آهنگ گوش میدم. بابک جهانبخش، امید حاجیلی، محسن یگانه، لیلا، ابی، فتانه. یک ساعتی میشه که زل زدم به سقف و با آهنگ ها از اتاقم خارج شدم.

 

وارد یه باغ میشم. باد ملایمی میاد و آسمون خاکستری شده. سمت چپم یک ردیف درخت چنار می بینم و کنار یکی از این چنارها تاب آهنی آبی رنگ نصب شده. میرم جلو و میشینم روی تاب. نشیمن تاب مثل بالش نرمه. خودم رو کمی به عقب می کشم و رها می کنم. جفت پاهام رو سیخ می کنم تا سرعتم بیشتر بشه. موقع برگشت به عقب پاهام رو جمع می کنم. آسمون تاریک میشه. ستاره ها و ماه بالای سرم ظاهر میشند.

 

به تاب بازی ادامه میدم. عقب جلو میرم و با دست هام سفت زنجیرها رو نگه می دارم تا نیفتم. خوب می دونم اگر بیفتم هم چیزیم نمیشه. من الان توی دنیای خیالم. بدترین اتفاق ها هم آسیبی بهم نمی زنند.

 

"خوش میگذره؟" صدای دختری رو از پشت سر می شنوم. تاب رو نگه می دارم. به پشتم نگاه می کنم. دختری حدودا بیست و پنج ساله با لباسی سر تا سر طلایی و موهای شرابی ایستاده و بهم لبخند می زنه. "پرسیدم خوش میگذره؟" صداش برام آشناست. انگار توی یه فیلمی شنیدم.

 

"تو کی هستی؟"

 

"اول من ازت سوال کردم."

 

"آره. خوش میگذره. داشتم به یاد بچگی ها تاب بازی می کردم."

 

"کدوم تاب؟"

 

به اطرافم نگاه می کنم. تاب نیست.

 

"تاب همینجا بود. وقتی اومدی دیدیش. ندیدی؟"

 

قهقهه می زنه. "آره دیدمش. من بهش اشاره کردم ناپدید بشه تا ببینم قیافت چه شکلی میشه."

 

"پس داری با من بازی می کنی. تو کی هستی، خانم؟"

 

"من صاحب این باغم."

 

"اما این امکان نداره. اینجا دنیای خیال منه. این باغ و این درخت های چنار و این آسمون همه برای من هستند."

 

"ئه؟ جدی؟ پس چطور من به تاب گفتم بره؟"

 

جوابی ندارم بهش بدم.

 

"به ماه نگاه کن، آقا پسر."

 

به ماه نگاه می کنم. نور سفید مهتابش آبی میشه. چند ثانیه بعد طلایی، قرمز، صورتی، سبز، نارنجی و در آخر مثل توپ فوتبال سیاه و سفید میشه.

 

"هنوز هم فکر می کنی اینجا دنیای خیال توئه؟"

 

"نمی دونم."

 

آسمون تاریک میشه. تمام ستاره ها و ماه ناپدید شدند. هیچی نمی تونم ببینم. فقط صدای باد و حرکت برگ های چنار رو می شنوم. می ترسم.

 

"تو کجایی؟ چرا اینطوری می کنی؟"

 

روی سینه چپم گرمی یه دست رو حس می کنم. نمی دونم کنارش بزنم یا بهش اعتماد کنم. احساس بدی ندارم.

 

همه جا روشن میشه. داخل یک سالن هستم. دختر مو شرابی زیباتر از قبل جلوم ایستاده. لبخند قشنگی روی لبش داره. این سالن برام آشناست. درب بزرگی اون سمت سالن باز میشه و دخترها و پسرهای جوون وارد میشند. من الان روسیه هستم. از لباس هاشون میشه فهمید قرن حاضر نیست. من به عقب برگشتم.

 

"چه خبره؟ من رو کجا آوردی؟"

 

"هیس. دستام رو بگیر و فقط برقص."

 

دست هاش رو می گیرم. به محض اینکه انگشتام توی انگشتای سفیدش چفت میشند، آهنگ زنده پخش میشه. نوازنده ها پشت سرم ویالون می زنند. نمی تونم جلوی خندم رو بگیرم. نور و موسیقی و بوی عطر حالم رو خیلی خوب کرده. دختر مو شرابی ماهرانه می رقصه. من هم بد نمی رقصم. راستش انتظار یک درصدش هم نداشتم.

 

"اسمت چیه؟"

 

هیچی نمیگه. فقط لبخند می زنه.

 

"توی رویای من چیکار می کنی؟"

 

"چه پررو. من توی رویای تو نیستم. تو اومدی اینجا." می خنده.

 

نوازنده ها کارشون تموم شده. همه براشون کف می زنند. من هم با تمام قدرت کف می زنم. نوازنده ها می ایستند و تعظیم می کنند.

 

به دختر مو شرابی میگم: "خیلی خوب بود. خیلی خوب." به اطرافم نگاه می کنم. نیست. من برگشتم توی باغ. باد ملایمی میاد و آسمون خاکستری شده. سمت چپم یک ردیف درخت چنار می بینم و کنار یکی از این چنارها تاب آبی رنگ نصب شده. میرم جلو و میشینم روی تاب. نشیمن تاب مثل بالش نرمه. خودم رو کمی به عقب می کشم و رها می کنم. جفت پاهام رو سیخ می کنم تا سرعتم بیشتر بشه. موقع برگشت به عقب پاهام رو جمع می کنم. آسمون تاریک میشه. ستاره ها و ماه بالای سرم ظاهر میشند.

 

به پشت سرم نگاه می کنم. هیچکس نیست. "پخ". "یا خدا، چیکار می کنی؟" دختر دیوونه جلوم ظاهر شده. قهقهه می زنه. "دنبال من می گشتی؟ راستش رو بگو. دلت برام تنگ شد؟"

 

به چشم هاش خیره میشم. از این فاصله احساس می کنم داخل چشمش موج آب بالا و پایین میره. از روی تاب پا میشم و میرم به مردمک چشم هاش از نزدیک نگاه می کنم.

 

ایستادم روی شن های داغ ساحل و روبروم تا چشم کار می کنه اقیانوسه. به اطرافم نگاه می کنم. هیچکس نیست.

 

"بهت خوش میگذره، آقا پسر؟"

 

"تو کجایی؟"

 

"من اینجام. توی باغ. از جام تکون نخوردم."

 

"پس من کجام؟"

 

"توی چشم های من. قشنگند. مگه نه؟"

 

"تو کی هستی؟"

 

جوابی نمیده. صدای آواز لیلا فروهر میاد. روی شن های ساحل میشینم. به آهنگ گوش میدم و به اقیانوس و حرکت موج ها نگاه می کنم. صدای اذون به گوشم میرسه.

 

چشم هام رو باز می کنم. لیلا داره توی گوشم آواز می خونه. گوشی رو توی تاریکی روی تخت پیدا می کنم و پخش موسیقی رو متوقف می کنم. صدای اذون از مسجد سر کوچه میاد. ساعت پنج و ده دقیقه شده. دهنم خشکه. به دختر مو شرابی با چشم های آبی فکر می کنم. چشم هام رو می بندم. می خوام باز خواب ببینم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۶
میثم