میثم

میثم
آخرین مطالب

وانیل شکلات

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۵۱ ب.ظ

هوا کم کم تاریک میشه. بارون تازه بند اومده. شلوار جینم حسابی خیس شده و به تنم چسبیده. کوچه ساکته. به دور و برم نگاه می کنم. بجز فلافلی سر کوچه بقیه مغازه ها بسته اند. به سمت فلافلی راه می افتم. گشنم. می خوام سه تا فلافل داغ رو با یه عالمه سس هزار جزیره و یه نوشابه زرد بخورم.

 

وارد فلافلی میشم و سفارش میدم. بوی ساندویچ و انواع و اقسام غذا کلافم می کنه. این کلافگی رو دوست دارم. انتظار خوشمزه ایه. بهترین انتظار.

 

سفارش آماده میشه. ساندویچ رو بو می کنم. بغلش می کشم. یواشکی می بوسمش و بعد یه گاز کوچولو ازش می گیرم. نمی خوام زود تموم بشه. می خوام باهاش عشق بازی کنم. می خوام هر تیکش رو با تمام وجودم لمس کنم.

 

بارون دوباره نم نم می باره. صدای رعد میاد. من بیشتر حواسم به سه فلافم گرمه. باد خنک می خوره به صورتم. اون بیرون باد تند شده و آشغالا روی هوا برای خودشون گرگم به هوا بازی می کنند. بارون شدید میشه. هوا سردتر.

 

آخرین لقمه رو می خورم. حیف. نوشابم رو تموم می کنم و گاز دی اکسید کربن رو از داخل معده میدم بیرون. آخیش.

 

"ممنون. دست شما درد نکنه." و از فلافلی خارج میشم.

 

بارون می خوره به صورتم. یادم میاد راه درازی در پیش دارم. امشب حتما باید ببینمش. باید با هم حرف بزنیم. دختر پسر جوونی رو می بینم که با همدیگه زیر یک چتر سریع راه میرند. جفتشون قهقهه می زنند. به قهقهشون لبخند می زنم.

 

"ونک. دربست." سوار تاکسی میشم. راننده یه آقای مسن و تاسه. پشت میشینم و سرم رو به درب تکیه میدم. خوابم می بره.

 

"آقا رسیدیم." راننده صدام می کنه. تشکر می کنم و پول رو بهش میدم. پیاده میشم. بارون شدیدتر شده. انگار می خواد بهم بگه برگرد. انگار می خواد بگه امروز نه.

 

مردم همه در حال دویدن هستند. هر کی می خواد خودش رو به یه چیزی یا به یه جایی برسونه. می ایستم و نگاهشون می کنم. خوبه که اینجام. زیر بارون.

 

به ساختمون شیشه ای نگاه می کنم. شاید حق با بارونه. شاید امروز وقت مناسبی نیست. شاید بهتره فقط راه برم. خیابون رو بگیرم برم پایین. یه دختر جوون و مو بور تنش می خوره بهم "ببخشید" و یه نیم نگاه بهم می کنه و با عجله به سمت پایین خیابون حرکت می کنه. شاید بهتره همه چیز رو فراموش کنم و دنبال این دختر برم. ازش بخوام بشینیم یه گوشه و تمام داستان زندگیش رو برام تعریف کنه. عجیبه که توی یک شهر زندگی می کنیم و تا حالا با هم حرف نزدیم. خیلی عجیبه.

 

چشمم به بستنی فروشی می افته. وانیلی و شکلاتی. ارزون. می خرم و مشغول لیس زدن میشم. بارون چک چک می خوره به سرم. یه لیس به وانیل می زنم و یه لیس به شکلات. یادم میره هر چی و هر کی که من رو به اینجا کشونده.

 

بارون شدیدتر میشه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۷
میثم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی