میثم

میثم
آخرین مطالب

یک روز ساده

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ب.ظ

پنجره رو باز می کنم. نور خورشید می خوره به چشمم و مجبور میشم چشم هام رو چند ثانیه ای ببندم. لبخند می زنم. هوای خنک و تازه وارد اتاق میشه.

 

میشینم پشت لپ تاپ تا چیزی بنویسم. نیم ساعت تا ده مونده. شروع می کنم به نوشتن. هر چیزی که توی ذهنم وول می خوره رو به واژه تبدیل می کنم.

 

ساعت ده شده. هزار و صد و بیست واژه نوشتم. حالا می خوام بخونمشون. خب، درباره شام ساده ای که دیشب درست کردم نوشتم. درباره فیلمی که دیدم. اینکه چرا آخرش اینجوری تموم شد. می تونست پایان شادتری داشته باشه. بگذریم. آخ، به کل یادم رفته بود کتری رو گذاشته بودم روی گاز. آبش دیگه باید تموم شده باشه.

 

کتری رو از روی گاز بر می دارم. به اندازه یکی دو لیوان آب توش هست. لیوان رو پر از آب جوش می کنم و قهوه آماده رو می ریزم داخلش. همش می زنم و فکر می کنم برای جلسه امروز چی بپوشم. ساعت یازده و نیم باید بزنم بیرون تا قبل از دوازده و نیم اونجا باشم. چهل و پنج دقیقه با مترو تا اونجا زمان می بره.

 

قهوه رو مزه می کنم. داغ اما شیرین. باید بذارم یکم خنک بشه. بربری و پنیر رو از یخچال میارم بیرون و چند لقمه ای می خورم. آره، اون کت شلوار مشکیم رو می پوشم با اون پیرهن آبی.

 

ساعت ده و بیست دقیقه شده. گوشیم زنگ می خوره. "بله؟" اشتباه گرفته. یه خانم جوونه که با خانم ستاری کار داره. ایمیل هام رو باز می کنم. مهسا برام دوتا عکس فرستاده. یکی با شوهرش کنار دریا. یکی هم خودش تنها وسط جنگل.

 

لپ تاپ رو روی حالت خواب قرار میدم و پنجره اتاق رو می بندم. لباس هام رو در میارم تا برم دوش بگیرم. جلوی آینه می ایستم و به صورت و اندامم نگاه می کنم. باید ورزش کنم. باید شنا کنم تا خوش هیکل تر بشم.

 

دوش رو باز می کنم. آب رو دوست دارم. حالم رو خوب می کنه. قطره های آب گرم ستون فقراتم رو نوازش میدند. به هیچی فکر نمی کنم. فقط از آبی که تنم رو خیس می کنه لذت می برم. چشم هام رو می بندم. دوست داشتم بعد از دوش گرفتن می رفتم موزه یا پارک. دوست داشتم امروز رو با خودم تنها بودم.

 

لباس هام رو پوشیدم. مسواک زدم. موهام هم شونه می زنم. کلید اتاق رو بر می دارم و می زنم بیرون. قبل از رسیدن به درب خروجی، خانم ترابی رو می بینم. به خودش حسابی رسیده. موهاش رو مشکی کرده و یه شال آبی انداخته روی سرش. سلام می کنم. لبخند می زنم. سلام می کنه و جواب لبخندم رو میده. از ساختمون خارج میشم. ده دقیقه تا مترو پیاده روی دارم.

 

مترو خلوته. جا برای نشستن نیست اما بجز من فقط دو نفر توی واگن ایستادن. به سایه خودم توی شیشه نگاه می کنم. خانمی پسر بچه دو سه سالش رو محکم بغل کرده و توی گوشش یه چیزی زمزمه می کنه که نمی فهمم چیه اما پسربچه رو آروم کرده.

 

به ایستگاه رسیدم. پیاده میشم. بوی کیک و شیرینی میاد. چندتا غرفه، شیرینی تازه می فروشند. حیف که مجبورم دندونام رو تمیز نگه دارم. از ایستگاه خارج میشم. صدای بوق ماشین ها رو می شنوم. پنج دقیقه باید پیاده روی کنم.

 

"سلام. آماده ای؟" همکارم آقای جلالی اولین نفر جلوم ظاهر میشه. "آره. آمادم. فیل که نمی خوایم هوا کنیم." می خندم. لبخند می زنه. وارد اتاق همایش میشم. نیم ساعت فرصت دارم تا گزارش ماهانه رو ارائه کنم. میشینم روی صندلی. نفس عمیق می کشم. منتظر می مونم تا همه بیان داخل و سر جاشون بشینند. با بعضی از همکارها سلام و احوالپرسی می کنم.

 

وقتش رسیده بلند بشم و جلسه رو رسمی شروع کنم. یه مورچه روی مچ دست چپم راه میره. فوتش می کنم. می افته روی زمین و به راهش ادامه میده.

 

همه سکوت می کنند. گزارش رو ارائه میدم. از کسایی که بهم گوش دادند تشکر می کنم و میشینم سر جام. دو نفر دیگه سخنرانی و صحبت می کنند. تمام مدت به شیرینی ها و کیک های توی مترو فکر می کنم. امیدوارم تا موقعی که بر می گردم تازگیشون رو از دست نداده باشند. شکمم قار و قور می کنه.

 

ساعت ده دقیقه به دو شده. با عجله از اتاق خارج میشم. ترابی جلوم رو می گیره تا باهام صحبت کنه. بهش میگم کار فوری دارم و باید هر چه زودتر برم. دروغ میگم. خودم رو به شیرینی فروشی داخل مترو می رسونم. خدا رو شکر بازه. دوتا دختر جوون فروشنده هستند. نشستند و با هم حرف می زنند. یکیشون من رو می بینه و پا میشه. "بله. بفرمایید." ازش می پرسم کدوماشون خوشمزه ترن. میگه: "این شکلاتی ها و این کیک سیب رو خودم از همه بیشتر دوست دارم." از هر کدوم نیم کیلو می خرم. به سمت خونه راه می افتم. می خوام کیک سیب رو با چایی و کیک شکلاتی رو با قهوه بخورم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۹
میثم

نظرات  (۱)

:-)
پاسخ:
خوشحالم لبخند زدی :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی